بنام تنهاترین تنها
(اسیرغم)
روزی که می زدم فریاددرخاموشی صدای ازاعماق سکوت قلبم برمی خواست. آن روزکه برسرقبراین دل آمدی آن روزکه دست دلم راگرفتی وفریاد زدی که... ورفتی هیچ نگفتم اماکسی ترسیدکه... می ترسیدکه نکندروزی رسدکه بروم بادیگری... روزی که دلم بادل تورفت فریاد درسکوت این قلب خسته بود ازدادوبیداد روزگار چندی می آمدو میروم وقتی تنهایی ومیگذردتنهای این دل شکسته ی ازیادرفته را آن روز که نگاهم درچشمانت شوق پروازداشت نگاهم را دزدیدی وهیچ نگفتی ورفتی تنهای تنهادست به گریبان زدم کزاین شب بارانی برمانم غم دوریت را ولی اکنون گشته ام دیوانه ترازآن روزو... کجاروم دراین بیابان که هیچ ندانم انتها ازآن ومقصدی نیست در راه همچنان که مبدا آن راخود باورکردی میرسد روزی که مرا باورکنی میرسد... روزی که ازنویادو خاطرات این دل تنهاراسر کنی.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


