بنام تنهاترین تنها
(اسیرغم)
عمریست خفته ام و تنها کابوس بیداری می بینم لبخند خدا در لحظه میلادم اینک به قهقهه ای شوم بدل گشته ست کاشکی کودکی بودم هنوز غرقه در بی خیالی و بی خبری با خنده ای سپید بر جدی بودنهای خاکستری بی گناه . پاک فارغ از چیستی و چرایی و چگونگی فارغ از امید و یاس رها در جذبه ی حیات آمیخته با حقیقت محض فارغ از دیروز و امروز و هر روز آه...! کاشکی کودکی بودم هنوز ........................................ دل آواره من شبِ من پنجره ای بی فردا ، روزِ من قصۀ تنهائی ها ............................................................... به جرم عشق
ما بر روی خاك و اسير ساحل ، ماهی ام ماهی دور از دريا
هيچكس با دل آوارۀ من ، لحظه ای همدم و همراه نبود
هيچ شهري به منِ سرگردان ، در دروازۀ خود را نگشود
بسيار خسته و سرگردانم ، ابر دلتنگ و پر از بارانم
پاي من خسته ازاين رفتن بود، قصه ام قصۀ دل كندن بود
دل به هركه سپردم ديدم ، راهش افسوس جدا از من بود
صخره ويران نشود از باران ، گريه هم عقدۀ ما را نگشود
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

