تبليغاتX
بنام تنهاترین تنها


بنام تنهاترین تنها

(اسیرغم)


به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

دور از نگاه پنجره پنهان گريستم



بغضم غريب بود اگر بی صدا شکست


آهسته چون صدای غريبان گريستم


بی چشم تو تبلور احساس سخت بود


من با خيال روی تو آسان گريستم


داغی به دل چو حسرت پروانه داشتم


هر چند شمع بودم و گريان گريستم



شب بود و اشک بود و غزل بود و ماه بود
...

چشم انتظار و اشک به دامان گريستم



تکرار ميکنم غزل عاشقانه را ...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم.

نوشته شده در شنبه 1387/01/31| ساعت 0:26 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست