بنام تنهاترین تنها
(اسیرغم)
گاهی دلم برای خودم می سوزد که چرا باید این گونه مجازات شوم چرابایدمن اینگونه زجربکشم چرابایداینگونه آشک بریزم وآه بکشم .اما هیچ جوابی برای این سوال های خودپیدا نمی کندوهمین بیشترازآن درد واندوه که در دل دارم مرازجرمیدهد. گاهی ازخداجونم گله میکنم مگر من بنده خوبی نبودم یا اینکه کدام اشتباهی ازمن سرزده که بایداینگونه زجربکشم.بعدازحرف خودم پشیمون میشم ومیگویم (ای........شایدسرنوشت توباشه وخداوندتورا امتحان میکند)اخه امتحانی به این سختی آنم دراین سن وسال.خدامنو ببخش به خاطراین حرفم اخه منم دل دارم که بایدشادباشم نه اینکه فقط وفقط همدمم آشک وآه باشد دیگرتحمل هیچی راندارم میخوام برای همیشه راحت بشم ومرا پیش خودبخوان خداجونم.یااین اندوه را زمن دورکن تامنم اززندگی وزنده بودن لذت ببرم تابدانم که منم زندم منم نفس میکشم منم مینوانم عاشقانه به زندگی نگاه کنم.ای خدا یعنی میشه؟؟؟ بیا بر روی خوبت بر دیارم , بیا با جمع خوبان بر مزارم کمرخم کن ببوس سنگ مزارم که من در زیر خاک چشم انتظارم بعدرفتن توفقط من ماندم وروزهایی که بی توتکرارمی شوند ومن درخلوت شب های بی ستاره ام از به تواندیشیدن عادتی ساخته ام دراز به دارازی آرزوهایی که برایت داشتم هنوز نمیدانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تورا خیره کرد وتیشه عشق کدامین فرهادریشه عشق مان راخشکانید امامی دانم چون مجنون تا ابد دربیابان چشمانت به انتظار خوام ماند به خاموشی رسیدم وکلمات شبیه دندان های شیری یکی یکی ازدهنم ریختند سرنهاده بر بالش فراموشی قطره قطره شب تلخ را مکیدم وپروانه های رنگی از خاکستری هایم گریختند عقربه های کبود ماه از گودال تنهایی اش خزه بسته بود وزنی که دیگرزیبایی دست هایش را به یاد نمی اورد بی تویک روزدر این فاصله هاخوام مرد مثل یک بیت تاثانیه هاخواهم مرد توکه رفتی همه ثاتیه هاسایه شدند سایه درسایه آن ثانیه خوام مرد شعله هابی تو ز بی رنگی دریاگفتند بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد موج در موج دراین خاطره هاخواهم مرد تومرا می فهمی؟من تورا میخواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تومرامیخوانی ومن تورا نابترین شعرزمان می دانم وتوهم می دانی تا ابد در دل من می مانی و نوشتن پایان همیشه ی من بوده واست همیشه ی که هیچ گاه نزدیک نمی گردد نوشتن برای من فرار از همیشه هاست ونبودن در همه جا گم شدن در قدم دوری چشمان بهار دل بی تاب وغم زده ام را به چه تشبیه کنم؟ ببین خسته وبی جانم رابه کدام کدامین شانه تکیه دهم؟ دل پریشان و بی تابم را به چه چیزی آرام کنم؟ جزباوجود تو پریشان حالی ام راءدل بی تاب و وجود یخ زده ام را باکی توصیف کنم؟ جز خودت که از حال و روزم خبر داری جز خودت که میدانی در دلم چه میگذرد به کدامین دیار سفر کنم؟ .....جز دیار خودت ......................................................... چرا از مرگ میترسید چرا از این خواب جان آرام شیرین رو گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟ میپندارید نامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز میپندارید جام جانم از اندوه دلبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟ بهشت جاودان آنجاست جهان آنجاست جهان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشیست همه ذارات هستی محودر رویای بی رنگ فراموشیست نه فریادی ءنه آهنگیءنه آوایی ءنه دیروزی نه دیروزی ءنه امروزی ءنه فردای جهان آرام و جان آرامءزمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بینید سر از بالین اندوه گران خویش بردار در این دوران که هرکجا هر که را زر در ترازو.زور در بازو ست جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپار که کام از یکدیگر گیرند وخون یکدیگر ریزند در این غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیز سر ازبالین اندوه گران خویش بردارید همه بر استان مرگ راحت سر فرود ارید چرا اغوش گرم مرگ را افسانه میدانید چرا این خواب جان ارام شیرین روگردنید؟ چرا از مرگ میترسید؟ و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم زانوی غم بغل کردم و می گریم و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست؟ آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟ چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند محتاجم به تو فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم؟ بی تو!! بی پناه!! چه کنم؟ در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟ از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من! به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند مرا یاد میکنی هر دم! به یادم باش .................................................................... ........................................ اي كساني كه مامور دفن من هستيد ! بر من لباس سياه بپوشيد كه همه بدانند سياه بخت بوده ام چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند كه چشم به راه بوده ام دستانم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند دست به التماس به سوي آسمان بي وفا دارز كرده بودم هرگز كسي گل بر سر مزارم نياورده چون خودم گل بر سينه دارم كه هرگز نخواهد مرد و آخر تكه يخي بر روي قبرم بگذاريدتا با تابشاولين اشعه خورشيد به جاي مادرم بر من بگريد. اما افسوس از اين زمانه بي وفا....................... به خاطر اشك چشمانت بر مي گرد دوچشمت رابه من بسپار که من بی نورچشمانتء همیشه سردوخاموشم تویادت رامگیرازمن ءکه من بی یادتو زخاطره هافراموشم توقلبت رابه من بسپارکه من بی خانه قلبتء ز هرکاشانه ای آوارآوارم غم تنهائیت رابرمن اهداءکنء که من باغصه تنهائیت ازآه وغم سرشارم نگاهت را مگیرازمنء که من ازهرنگاه تو هزارنورمیگیرم مخواه از توجدا باشم ءکه من بی تو ءدراین دنیانمی مانم می میرم دو ستت را به دستم دهء که من بالمس دستانتء به خورشید احتیاجم نیست مرا درخانه خودبرءکه زیر سقف عشق تو ءنیاز تخت وتاجم نیست وجودم شیشه را ماندءچوگلدان بلور ای گلءتن خودرا به من بسپار چنین مشکن مرا باغمء که من ازهرتلنگربردلم ءدارم ترک بسیار پناه هرشکستن شو ءتوای سرمایه پیوند و ای وصلت مراد من طپش ونفسهایم از آن توء همه غصه ها برای من ءفقط مشکن مرا مشکن به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
حال زار وپریشانم رابه چی توصیف کنم؟

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بهانه تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ... 
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

