تبليغاتX
بنام تنهاترین تنها


بنام تنهاترین تنها

(اسیرغم)

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

...................................................

کاش........

كاش مي آمدي
مدتهاست از آخرين ديدارت ، خواب پرنده هايت را ميبينم
بخوان ای چرخ ریسک ! نغمه ات را
بران شاخ برهنه ی بی گل و برگ
که داری انتظار نو بهاری
ولی من این دل بی آرزو را
که از شور قیامت هم نجنبد
کنم خوش با کدامین انتظاری ؟

نوشته شده در جمعه 1386/06/30| ساعت 8:22 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

دیگرتجربه درزندگی ندارم.هرچه راآموخته بودم فراموش کرده ام.اگرهنوز درتن افسرده ام

وخسته من رمقی باقی است برای آن ست که میان این همه فراموشی احمقانه خودرا

به زنده ماندن ازیاد نبردم.دیگردرپی لذات زندگی نیستمءزیراازپاسخ هیچ لذت نمی برم.

خواهان پاسخ سودی نیستمءتجارب زندگی رایک سره ازیادبرده ام چون طبلی میان تهی

شده ام.روزی خواهدرسیدکه این میل شیطانی به زندگی نیزدست ازسرم بردارد.آن روزاز

فرط خستگی برزمین خواهم افتادوبرای همیشه دردل خاک خانه خواهم کرد.

درهارابگشاییدتاازازاین زندان بیرون روم.درهارابگشاییدتاراه خودرادرپیش گیرم ءزیرارمح افسرده

من درآرزمی خاموشی است.درآرزوی خاموشی وتنهائی.

درهایی راکه به روی من بسته اندبگشاییدمی خواهم به جای بروم که بتوانم بیماری نومیدی

رادرمان کنم.درهارابگشاییدءمی خواهم به آن جابروم که ندانندمن کیستمءندانندکه بوده ام .بدان

جاروم که بتوانم تنهاومنزوی ءدورازهمه آشنایان ونزدیکانءدرتاریکی وخاموشی جان بسپارم

درهارابگشاییدءزیراشب دراز است.می خواهم پیش ازآنکه صبح شودبه سرزمینی بروم که درآن

هیچ وقت صبح نشود.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29| ساعت 10:5 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25| ساعت 10:26 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25| ساعت 10:24 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

محبس خویش منم ازاین حصارخسته ام

من همه تن اناالحقمءکجاست دارخسته ام

درهمه جای این زمین هم نفسم کسی نبود

زمین دیارغربت استءازاین دیارخسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

ازآن خطی که اونوشت به یادگارخسته ام

درانتظارمعجزه فصل به فصل رفته ام

هم خزان تکیده ام هم ازبهارخسته ام

همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار

ازآن که گم نمی شود دراین غبارخسته ام

به من تمام میشود سلسله روبه زوال

من ازتبارحسرتم که ازغبارخسته ام

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25| ساعت 9:38 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟
 
وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون
 
 مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات
 
عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن
 
 تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه
 
 احساستم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18| ساعت 1:48 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

اولین عشقم توئی

جان من جانم توئی

جزتویاری نخواهم

آخرین عشقم توئی

دوستت دارم بیشترزجااااااااااااااااااااااااااااااااان

 

TinyPic image

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18| ساعت 1:27 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

 
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
خوب ديروز با تو هرروز از تو با خدا ميخونم
تو خيالت توي حالت باز توي كما ميمونم
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
تا وقتي كنارمي مي مونم تا وقتي بهارمي مي تونم
ديگه طاقت دوريتو ندارم ديگه نمي تونم
غربت اين لحظه خسته راه خنده هامو بسته
كمر گيتار عشقم زير بار غم شكسته
شب يلدام ساكت و سرد حسرت شب خاليه از درد
تا كه دق نكرده رويام تورو جون لحظه هابرگرد

 

TinyPic image

 

نوشته شده در شنبه 1386/06/17| ساعت 1:52 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

TinyPic image

نوشته شده در شنبه 1386/06/17| ساعت 1:7 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

     زیر بارون، به یاد تو گریه کردم...

   زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب  فکر کردم...

 

   زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...

 

   زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

 

   زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد  کردم...

 

   زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

 

   زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

 

   زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

 

   زیر بارون،اشک های  لحظۀ  خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

 

   زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

 

   زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

 

   زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و ۱۹ سال زندگی رُ باور کردم...

 

   زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

 

   زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...

 

   زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

 

  زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

 

   زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

 

   زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

 

  زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

 

   زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

نوشته شده در جمعه 1386/06/16| ساعت 1:38 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

 

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم

در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

نوشته شده در جمعه 1386/06/16| ساعت 1:25 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14| ساعت 3:59 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

خنده كن اول راهيم منو تو بي سرپناهيم اگه عشقمون نباشه هردوتاييمون تباهيم واسه داشتن عشقت همه هستيمو باختم از خيال با تو بودن شبو روز ترانه ساختم من تو دنيا تك و تنها اگه تو با من نباشي زندگي برام تمومه اگه تو از من جدا شي من بجز تو توي دنيا هيچ كسي رو دوست ندارم واسه ديدن چشمات لحظه هارو كم ميارم

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14| ساعت 3:57 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

 

مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست

داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند

هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 4:48 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

بارااااااااااان

بباااااااااااااااااااااااار

امشششششششب

کههههههههههههه

دلمممممممممم

هوائیییییییی

یاااااااااااااار

کرده

 

TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 2:48 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 2:24 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

سال هاخیال تودرذهن من جامونده بود

کاش آن لحظه های عاشقانه با نگاهت جا مانده بود

رفتم تا بپرسم از ستاره...

تا که شاید مانده باشد از تو آن خاطره

لحظه ای شیرین تر از معنای زیبای ترانه تا بهانه

TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 2:6 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

عاشقم,خسته ام,از عشق جدایم نکنید

جز همان عاشق دلشکسته -صدایم نکنید

سالها زآتش دل سوخته ام و ساخته ام

باز هم همسفر خاطره هایم نکنید

در سیاه چال غم و درد به بندم بکشید

ولی از دامنگه عشق رهایم نکنید

به خدا عشق گنه نیست عزیزان آخر

در میان همه انگشت نمایم نکنید


 

  

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 1:51 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

درسرخترین ساعت خورشیدبریده های مرا تماشا کن کنار مردن ،

تماشا کن خانه ای  را که رو به نابودی ست و می ترسد ازمن بی تو ،

من بی تو شر مسارترین افسانه ی نا تمامی ام ، بی تو می پوسم از این بی سر انجامی ،

می بازم به تمام هراسها ، از ای کاشها می سوزم و از فردا می ترسم .

نگو گفتنیها شنیده شد و فرصتها تمام ، من هنوز و همیشه به تو دل خوش ام ومحتاج

به من نگو ، نگو که رهسپاری .

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 1:48 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

روی تخته سنگي نوشته شده بود :
اگر جواني عاشق شد چه کند؟...
من هم زير آن نوشتم:
بايد صبر کند...

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟...

من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست...
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............
زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 1:39 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

ای مسافر غریبه ،چرا قلبمو شکستی 

 رفتی وتنهام گذاشتی، دل به ناباوری بستی 

همه ی زندگی من، اون نگاه عاشقت بود 

 چرا فکر کردی به جز من، یکی دیگه لایقت بود؟

رفتی و ازم گرفتی،اون نگاه اشناتو

واسه من باقی گذاشتی، التهاب لحظه هاتو

با نوای بی نوایی،چه غریبم بی تو اینجا

ای غریبه

بی وفایی،بی وفایی

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 3:33 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 3:29 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

چيزی از فردای توام در خاطر نيست !
دارم امروز خودم را گريه می كنم ، دارم به جای آن همه خاطرات سبزی كه باد با خود برد
خودم را خالی می كنم

تو طعم سنگ و دشنه و قفس را نمی دانی
دارم برای بال های سرخم
لالايی پرواز می خوانم
چه زیباست باران بر لحظه های خستگی

من اين بغض بی قرار را كه باريدم
دوشادوش هم
كوچه باغ بهار را
عابر می مانيم

تمام مرا تنها بگذار
می خواهم امروز خودم را گريه كنم
می خواهم ...

خدا حافظ -

خدا حافظ -

رد پای پروانه ها بر برف
تو را برای
هيچ دروغی دار نكرده ام
اگر رؤياهای مرا روزگار
راهی نبخشيد تا خدا شوند
هميشه خواستنی در من خداست
كه پرستشش را نماز نمی بری
تو حتی

از بارانی كه در من بهاریست
خيس نمانده ای
تا دهانت
طعم شكوفه و شعر گيرد

بيا به جای اين همه تلخی
دست خويش را بگير و به كوچه بياور
هنوز رد پاهای مرا بر برف
عاشق می بينی

امروز كمی ملول و مكدرم
شايد دارم پير می شوم...!

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13| ساعت 3:15 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

فقط اسمی به جامانده ازآنچه بودم وهستم

دلم چون دفترم خالیءقلم خشکیده دردستم

گره افتاده درکارمءبه خودکرده گرفتارم

به جزدرخودفرورفتن چه راهی پیش رودارم؟

رفیقان یک به یک رفتندءمراباخودرهاکردند

همه همدرد من بودند گمان کردم که همدردند....!!!

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12| ساعت 0:56 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12| ساعت 0:48 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

من اگه کسی روداشتم دیگه دربه درنبودم

باغم وغربت واندوه دیگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودمءتوروباورنویکردم

تواین حصارغربت باغمت سرنمیکردم

نمیکردم

کولی شب زده بودمءپشت گریه صدات کردم

ازپس آئینه اشک تاهمیشه نگاه ت کردم

اگه عشق معنامرگه

مسلخ پائیزوبرگه

قصه عشق وحقیقت

قصه گل وتگرگه

آخه دردم دردتوبودءدرددورازمنوماه بود

شکل تنهائی وغربتءسرنوشت آدمابود

باچشات دنیارودیدمءحتی من فردارودیدم

توی قلب قطره بودم   باتومن دریارودیدم

من اگه کسی روداشتم...................... 

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11| ساعت 4:22 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

من تو را در سوسوی ستـارگان دوردست که اسمـان شب را به زیبـایـی مـی کشانـد می جویـم ! * من تو را در تک تک ذرات و جـودم و در هـر لحظـه و در هــر کـجـــا کــه همراه منی می جویـم ! *** د ستـــم گیـــر که پنـــا هــــی جـــز تـــــو نــــــد ا ر م ! ! ! *** "Your Image Thumbnail
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11| ساعت 1:52 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

نمیدانم محبت رابرچه کاغذی بنویسیم

که هرگزپاک نشود

به چه گلی بنویسیم که هرگزپرپرنشود

به چه دیواری بنویسیم که

هرگزپاک نشود

به چه آبی بنویسیم که هرگزگل آلودنشود

وسرانجام

TinyPic imageبه چه قلبی بنوسم که هرگزسنگ نشود؟

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11| ساعت 12:17 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

فاصله چقدرزیاده بین دستای منوتو

دیگه هیچ ستاره ی نیست توی شبها منوتو

من میخواستم عاشقونه قصه هاباتوبسازم

تاطلوع کنی توچشام پشت سایه جون نوازم

اماتواینجانبودی تابیبینی که چه تنهام

تاکه دستاموبگیری برسم به آرزوهام

فاصله بین منوتواززمین تاآسمونه

آآخه این زمونه ماچقدرنامهربونه               نامهربونه

اگه حرفاموشینیدی منونسپارتوبه پائیز

پانذارروآرزوهامءآرزوم توئی دل انگیز

بیاباهم تویکی شوبده دستاتوبه دستام

تاسری پاموزنده تایه روزی نشکسته ام

تا یه روزی نشکسته اااااااااااااااااااااااااااام

نوشته شده در شنبه 1386/06/10| ساعت 9:20 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

اسیرغمF

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 10:25 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

زندگی آشفتگی دیرینه پابرجاست

گربیفروزیش

رقص شعله اش تاهرکران

پیداست

ورنه خاموش است

و

TinyPic imageخاموشی گناماست

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 10:7 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

یادمان باشد...

اگرشاخه گلی راچیدیم

وقتی پرپرشدنش سوزونوائی نکنیم

پرپروانه شکستنءهنرانسان نیست

گرشکستیم زغفلت من ومائی نکنیم

یادمان باشد

سرسجاده  عشقجزبرای دل محبوب

دعائی نکنیم

یادمان باشداگرخاطرمان تنهاماند

طلب عشق زهربی سروپای

نکنیم

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 6:4 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 6:3 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

برروی باغ شانه ات

هروقت اندوی نشست درحمل بارغصه ات

شرکت میکنم

یک شادی کوچک اگر ازروبام دل گذشت

هرچنداندک باشد

آن را باتوقسمت میکنم

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 2:1 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image
نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 1:45 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

توبهترین دلیلی واسه گفتن ترانه ام

تویه عقده عزیزی واسه اشک وبهانه

توساده مثل آب که بودنش حیاته

چشمای من مرده اون نگاته

تومهربون ماه نوازشی روموهام

همون امید روشن برای آرزوهام

تومیدرخشی هرشب توآسمون خوابم

منم واسه دیدنیت دم غروب بی تابم

توقهرمان منیییییییییییییییییییییی توقصه ها شبم

بوقتی می آی میشکنه تنگ بلور غمم

توبوسه لطیفییییییییییییییییییی که میشکنه رولبام

خاطره بی نظیربرای من توشبام

بذار برات بمیرم

تاقصه مون نمرده این دیولعنتی

شادی مونونخورده

نوشته شده در جمعه 1386/06/09| ساعت 1:13 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

Your Image Thumbnailاچشم ها من بسته به طول جاده شاید توراه گذرش باشی

شایدتوتنهاهمسفرم شی تواین وحشت زندگی هامدام

شایدنکاه تووسعتی به اندازه تموم آئینه هاباشه

شایدحضورتوزیباترین همزبونی باشه توی تکرارعجیب

این بی کسی ما

شایدازتوجون بگیره تموم جنون کویرم

شایدباتوپریدن بی پرءمعنی پروازبگیره

شایداین اوج من سرخورده اززندگی باشه

شاید!!!!!!!!!!!!؟

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08| ساعت 5:13 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 5:13 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

خداوندا تو دانی وبس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 2:6 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 2:4 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

توی خاک سینه ام نه گلی هست نه درختی

هرچی بوده همه رو دوری عشق سوخت

توکه حرفامومیدونیءرازچشمامومیدونی

چرارفتی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 1:57 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

Your Image Thumbnail
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 1:33 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

فاصله چقدزیاده بین دستای منوتو

دیگه هیچ ستاره ی نیست توشب هامنوتو

من میخواستم عاشقونه قصه هاباتو بسازم

تاطلوع کنی توچشمام پشت سایه جون نوازم

اماتواینجانبودی تابیبینی که چه تنهام

تاکه دستاموبگیری برسام به آرزوهام

فاصله بین منوتواز زمین تاآسمونه

آحه زمونه مانامهربونه                  نامهربونه

اگه حرفاموشنیدی منونسپار تو به پائیز

پانذار روآرزوهام آرزوم توی دل انگیز

بیاباهم تویکی شو

توبده دستاتو به دستام

تاسری پاموزنده

تایه روزی نشکسته ام.

فاصله............

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 1:31 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

TinyPic image
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/07| ساعت 7:19 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

آنقدراز زندگانی خسته هستم گوئی

دیگرم دل از طپیدن ناتوانی می کند

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 9:17 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

زیباترین احساست رابنویس وقتی دلت میگیره ازآسمونء

هرچی بودنه وقتی که نگاهت بدنبال نگاه روشن دلبستند

وقتی که تموم قلبت پرازبهونه های آرزوکردند

وقتی که غربت توهم شکل غربت منه

زیباترین احساست را بنوس زیباترین....

من که میدونم نگاهت توسفیدی دفترم جامونده

من که میدونم یک زره خورشید ازچشات روی خاموشی واژهام افتاده میدونم

 پس بی بهونه بنویس.

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 2:18 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

sher
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 11:20 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

auvباتواین ترانه گفتم که ستاره حرف گیرد

باتوازشراره گفتم که شراره دربگیرد

باتوازغزل سرودم که سکوت بشکندباز

وتورابه اوج بردم که کسی تورانگیرداما.......

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 11:12 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

کاش دوست داشتن را می مردمءبی نقطه پایانی برآنءدرامتدادیک فشردگی دردآلودءدردست هائی که به بلوغ من آغشته بودندءوترسهایم را می تکاندندءجای پای نوازشهایش را از گیسوانم بپرسءکاش دوست داستن را می مردم.
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 8:41 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

من ومهتاب در خلوت دو تنهائیمءبه عشق یکدگرشبهاهم آوائیمءمن ومهتاب بی هم گنگ وخاموشیمءوباهم شبنمی ازباغ فردائیم
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06| ساعت 8:34 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |

یستءگفتی به یادمن سرگرم گفتم که دلم پرازتنهایی باشءگفتم که تمام آرزوی من بودن توستءگفتی یه سخاوت آسمان واثق باشءگفتم زمانه!زمان معجزه نیستءگفتی به تمام لحظه هاواقف باشءگفتم که بدون عشق زندگی بی معناستءگفتی که به پاسخ نگاه من عاشق باشء گفتم به یک رویاعشق ورزیدن خظاستءگفتی به معجزه عشق باایمان باشءگفتم که میان خستگی پیرشومءگفتی ازعاقبت دورغ ترسان باشءگفتم شکایت تورا خواهم کردءگفتی که به احترام دل ساکت باش.

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05| ساعت 2:11 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

یک شاخه گل زردم:پژمرده وافسرده شایدکه بهارآیدسبزشوم.اما!بی تو:من...یک شاخه گلم!تنهاااااااااااااااااااا!!!!!

 

 

 

 

 

أ

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05| ساعت 1:45 بعد از ظهر| توسط اسیرغم| |

خداوندا!تومیدانی که :انسان بودن وماندن دراین دنیاچه دشواراست!چه زجری میکشدآنکس که انسان است واز ااحساس سرشاراست.

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/04| ساعت 11:50 قبل از ظهر| توسط اسیرغم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست