منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم،دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت،بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن،تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس که تو را در آغوش، بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام،وجود قلبم وعشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم، وعاشقانه تو را مي ستايم.
شب را نوشيده ام و بر اين شاخه شكسته ميگريم مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپركنم مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بردارم وبه دامان بي تاروپود روياها بياويزم سپيدي هاي فريب روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند طلسم شكسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته او را بگو تپش جهنمي مست او را بگو"نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم جهنم سرگردان مرا تنها گذار
امروز هم احساس تنهایی میکنم و می خواهم با کوله باری از غم و عشق و امید بنویسم از دستان خالی از حقایقی که از آن گریزانم از دلی که شاید تا کنون اشتباه می کرده و بی خود دل خوش بوده !!!
احساس تنهایی فضای عشق آلود درونم را پر کرده است در این هنگام به دنبال کسی میگردم که حرفهای دلم را برایش بازگو کنم ، و اکنون بی پناه از همه کس و همه چیز می خواهم پناهی در آغوش کلمات بیابم !
به دنبال امیدی می گردم که مانند امیدواریهای گذشته نباشد
می خواهم کوه باشم استوار و شجاع همانطور که تو می خواهی !
ولی مگر می توان با روح خسته تا قعر زندگی تا قعر بودن و تا قعر زیستن بالا رفت!!
و روح مرده را صیقل داد،
اوج گرفتن نیاز به پر و بال سالم دارد و روحی شادتر و بالاتر از هر شادی که در این جهان پوچ وجود دارد در حالی که من ...
سخت دلتنگم ، سخت غمگین و سخت افسرده !
پس آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین کمان آرزوهایم
سلاااااااااااااااااام به روی ماه تک شما دوستان گلممممممممءدلم برای همه شما یه زره شده بود.فدای تک تک شمااااااااا.شرمنده ام که نمیتونم زود زود آپ کنم شرمنده شرمندهههههه.آرزومند آرزوهای شما اسیر غم
شرمنده تک تک شما هستم بخدامشکلی دارم که نمیتونم به شماها سر بزنم وزود آپ کنم
منو ببخشیدعزیزانم.قربان شما(اسیرغم)
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است مرا در اوج میخواهی تماشا کن، تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودن گمان کردم که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودن گمان کردم که همدردند رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودن گمان کردم که همدردند
امشب هم از ان شبهای تنهایی است و آسمان دلم را ابر های سیاه و درهمی فرا گرفته شاید رعدی باشد تا باران از تنها گوشه ی چشمم سرازیر شود تا بادی سهمگین کوه غم هایم را از صحنه ی گیتی محو سازد ولی دریغ از قطره ای باران بختم را دوباره می ازمایم اما گوش دلم انگار کر شده و صدای رعد را نمی شنود مانده ام چه کم دارم ؟تنهایی است .حوض است ابروان در هم کشیده ابر های در هم فرو رفته دل آسمان هم ابری است اما باران نمی بارد گویا رحمت الهی درمن نخواهد بارید یادم امد برقی در دلم جهش نیافته جرقه ای لازم است تا برقی شود و ابر های سیاه را به باریدن قل قلک کند من چگونه ؟ بر می خیزم و دست هایم را به سوی آسمان بلند می کنم و به انگشتر های درون ان نقاش چیره دست اسمان و به صدای ناله ی آدمیان می اندیشم این بار از دریچه ی کوچک قلبم به ان می نگرم گویی اسمان بر روی دستانم تاب می خورد ارام ارام صدای غرش آسمان قلبم را می شنوم یادم آمد با رسیدن غروب دلم پر می گشت و چشمانم نمناک از قطره های باران می شود و در زیر باران مست از باران و در فضایی روحانی و دلنشین به ندایت گوش فرا میدهم
دلم گرفته است... ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فراموشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت . ................................................................................................... کو........ از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی کی کسی از خود برای من گذشت کی کسی از دل برای من نوشت کو کسی کر من دلی بی کینه خواست کو کسی کز من لبی پر خنده خواست کی کسی از من جز برای منفعت جمله ای از مهربانی ها بگفت هر که را دیدم فقط در فکر خویش بر من از آنها چه آمد غیر نیش ای دریغ از من که عاشق بوده ام ای دریغ از من که در خود مرده ام ای دریغ از من که بی خود زنده ام
وقت رفتن.... خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست تشنه محبتم دست مهربونی نیست غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه بی تو آسمون سیاهه همیشه بی تو چشم من به راهه همیشه چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم جنگل سبز چشات همه دنیای منه نمی خوام گریه کنم گر چه وقت رفتنه