|
حال پریشان
حال زار وپریشانم رابه چی توصیف کنم؟
دل بی تاب وغم زده ام را به چه تشبیه کنم؟
ببین خسته وبی جانم رابه کدام کدامین شانه تکیه دهم؟
دل پریشان و بی تابم را به چه چیزی آرام کنم؟
جزباوجود تو
پریشان حالی ام راءدل بی تاب و وجود یخ زده ام را باکی توصیف کنم؟
جز خودت که از حال و روزم خبر داری
جز خودت که میدانی در دلم چه میگذرد
به کدامین دیار سفر کنم؟
.....جز دیار خودت
.........................................................
چرا از مرگ میترسید
چرا از این خواب جان آرام شیرین رو گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
میپندارید نامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز
میپندارید جام جانم از اندوه دلبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجاست جهان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشیست
همه ذارات هستی محودر رویای بی رنگ فراموشیست
نه فریادی ءنه آهنگیءنه آوایی ءنه دیروزی نه دیروزی ءنه امروزی ءنه فردای
جهان آرام و جان آرامءزمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بینید
سر از بالین اندوه گران خویش بردار
در این دوران که هرکجا هر که را زر در ترازو.زور در بازو ست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپار
که کام از یکدیگر گیرند وخون یکدیگر ریزند
در این غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیز
سر ازبالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر استان مرگ راحت سر فرود ارید
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه میدانید
چرا این خواب جان ارام شیرین روگردنید؟
چرا از مرگ میترسید؟
ادامه مطلب
|