تبليغاتX
بنام تنهاترین تنها
دل تنگی.....

فریاد...

دير گاهيست كه تنها شده ام..

قصه ي غربت صحرا شده ام....وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام..

دگر ايينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام....

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام.........

****........****........****........****........****........****

امشب هم از ان شبهای تنهایی است و آسمان دلم را ابر های سیاه و درهمی فرا گرفته
شاید رعدی باشد تا باران از تنها گوشه ی چشمم سرازیر شود تا بادی سهمگین کوه غم هایم را از صحنه ی گیتی محو سازد ولی دریغ از قطره ای باران بختم را دوباره می ازمایم اما گوش دلم انگار کر شده و صدای رعد را نمی شنود مانده ام چه کم دارم ؟تنهایی است .حوض است ابروان در هم کشیده
ابر های در هم فرو رفته دل آسمان هم ابری است اما باران نمی بارد گویا رحمت الهی درمن نخواهد بارید یادم امد برقی در دلم جهش نیافته جرقه ای لازم است تا برقی شود و ابر های سیاه را به باریدن قل قلک کند من چگونه ؟ بر می خیزم و دست هایم را به سوی آسمان بلند می کنم و به انگشتر های درون ان نقاش چیره دست اسمان و به صدای ناله ی آدمیان می اندیشم این بار از دریچه ی کوچک قلبم به ان می نگرم گویی اسمان بر روی دستانم تاب می خورد ارام ارام صدای غرش آسمان قلبم را می شنوم یادم آمد با رسیدن غروب دلم پر می گشت و چشمانم نمناک از قطره های باران می شود و در زیر باران مست از باران و در فضایی روحانی و دلنشین به ندایت گوش فرا میدهم

 
    باران ببار که باریدنت مایه ی ارامش من است

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:22
دلم گرفته...

دلم گرفته است...
ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فراموشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .
...................................................................................................
کو........
از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر
از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر
کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم
کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم
کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی
کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی
کی کسی از خود برای من گذشت
کی کسی از دل برای من نوشت
کو کسی کر من دلی بی کینه خواست
کو کسی کز من لبی پر خنده خواست
کی کسی از من جز برای منفعت
جمله ای از مهربانی ها بگفت
هر که را دیدم فقط در فکر خویش
بر من از آنها چه آمد غیر نیش
ای دریغ از من که عاشق بوده ام
ای دریغ از من که در خود مرده ام
ای دریغ از من که بی خود زنده ام

وقت رفتن....
خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست
تشنه محبتم دست مهربونی نیست
غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه
بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه
بی تو آسمون سیاهه همیشه
بی تو چشم من به راهه همیشه
چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه
اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه
کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم
جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم
جنگل سبز چشات همه دنیای منه
نمی خوام گریه کنم گر چه وقت رفتنه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 21:35
کا شکی کودکی بودم

عمریست خفته ام

و تنها کابوس بیداری می بینم

لبخند خدا در لحظه میلادم

اینک به قهقهه ای شوم بدل گشته ست

کاشکی کودکی بودم هنوز

غرقه در بی خیالی و بی خبری

با خنده ای سپید بر جدی بودنهای خاکستری

بی گناه . پاک

فارغ از چیستی و چرایی و چگونگی

فارغ از امید و یاس

رها در جذبه ی حیات

آمیخته با حقیقت محض

فارغ از دیروز و امروز و هر روز

آه...!

کاشکی کودکی بودم هنوز

........................................

دل آواره من

شبِ من پنجره ای بی فردا ، روزِ من قصۀ تنهائی ها

ما بر روی خاك و اسير ساحل ، ماهی ام ماهی دور از دريا

هيچكس با دل آوارۀ من ، لحظه ای همدم و همراه نبود

هيچ شهري به منِ سرگردان ، در دروازۀ خود را نگشود

بسيار خسته و سرگردانم ، ابر دلتنگ و پر از بارانم

پاي من خسته ازاين رفتن بود، قصه ام قصۀ دل كندن بود

دل به هركه سپردم ديدم ، راهش افسوس جدا از من بود

صخره ويران نشود از باران ، گريه هم عقدۀ ما را نگشود

...............................................................

 به جرم عشق


تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:16
به سوی تو می ایم...


به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم

دور از نگاه پنجره پنهان گريستم



بغضم غريب بود اگر بی صدا شکست


آهسته چون صدای غريبان گريستم


بی چشم تو تبلور احساس سخت بود


من با خيال روی تو آسان گريستم


داغی به دل چو حسرت پروانه داشتم


هر چند شمع بودم و گريان گريستم



شب بود و اشک بود و غزل بود و ماه بود
...

چشم انتظار و اشک به دامان گريستم



تکرار ميکنم غزل عاشقانه را ...

ديشب ز رعد غصه چو باران گريستم.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 0:26
دعا کن دل نباشد دربه در

دیدگــــانم بار دیگر بســته است

قلب سردم باز امشب خسته است

.

ای شقایق باز یادت میکنم!

با نگاهــایم صدایـت میکنم

.

اشک های بیشــمارم میروند

گریه هایم بوی باران میدهند

.

باز امشب مثل سرما مانده ام

در میان غربتـــی جا مانده ام

.

گریـه ها آیا امانم میدهند؟

مهربانی ها پناهم میدهند؟

.

آرزو هـــایم هـــمه بر باد رفــت

روی قلبم حسرت سردی نشست

.

بوی پاییز و خزان سر شار شد

کوچه های قلبم امشـــب تار شد

.

ناله هایم را برایــت گفتـه ام

در میـان درد هایم خفتــه ام

.

راز این شب های تارم را بگو

رمز ســـنــگیـنی بارم را بــگو

.

دیده ام شب را که بی رحمانه ماند

بر دلــم لالایی مســــتانه خوانـــــد!

.

صبر، مثل قاصدک پرواز کرد

پشت چشمانم دوباره ســوز درد

.

امتـــداد آسمــــــان ، آبی نمـــــــــاند

عشق، قلبم را چه بی رحمانه راند!

.

من جنون سایه ها را دیده ام

گریه هایم را به دریا میدهــم

.

باز دیـــوانه تر از دیــــوانه ام

در سکوت لحظه ها ویرانه ام

.

با نوای زخـم عادت میـــکنم

باز امشب هم صدایت میکنم

.

یا بیا، یا یادت از یـــــــادم ببر

یا دعا کن دل نباشد در به در

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 18:37
سال نو مبارک

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت                      و ان مواعید که کردی مروادازیادت

د رشگفتم که درین مدت ایام فراق               برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

برسان بندگی دخت ررز گو بدرآی.                که دم همت ما کرد زبند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست         جای غم با هرآن دل که نخواهدشادت

شکرایزد که زتاراج خزان رخنه نیافت.             بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه خوش بار آورد            طالع نامور و دولت مادر زادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح.       ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 2:2
فاصله ها

کاش میشد دو باره فاصله ها رو واسه به تو رسیدن باحسی کنار تو نفس کشیدن یکی یکی بسپرم بدست باد کی میشه باز حقیقت دستای تو
مرحم پاکی دستای خسته ام بشه واون سخاوت عجیب خنده هات باعث شکستن طلسم تنهایی ها م بشه
دلم خیلی برات تنگ شده میدونم مثل همیشه صبوری اینو از روی لبات میدونمءغربت نگاه غریبه ها دلبل تموم این شکنجه ها را میدونم
مثل همیشه می خوای تحمل کنم به امید اون روز که تنها فاصله بین من وتو فقط جسم خسته اون میشه روزی که جدایی هاواسه مون
معنی نداره و رویا به هم رسیدن میشه حقیقت ساده زندگیمون
نگی هنوز حرفات تو تو خاطرم نیست بادته روزآخررفتنم گفتی!کی برمیگردی؟گفتم هر لحظه که تو اراده کنی وتو با نگاه غم الود به من گفتی!
گرفاصله ها را تحمل کنی پیوندقلب منو تو پا برجاست هروقت خواستی هروقت حس کردی یکی به عشق تو وبه یاد تو است میتوانی پاروقلبم بذاری.
ومن با چشمان پراشک گفتم فاصله هارا چه کنم؟توگفتی!تحمل میکنیم آنچه را که درانتظارمان است به امید آنکه دوباره گرمی دستانمان حس کنم.
ومن امروز دلم تنگ شده براش اما بازهم این فاصله ها بی رحم مانع به او رسیدن میشود.
دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد از فاصله هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 13:10
مرگ عشق

عمریست بادلخوشیها بیگانه ام بی وفاییهارامن ترانه ام

حدیث مرگ عشق ست اشعارمن سرشار از پوسیدگی افکارمن

اشک وآه وحسرت است آثارمن ای خداپایانی ده آزارمن

خداازغم آفرید وجود من موج حسرت است شعروسرودمن

سوزچشمان من ازاشک است وآه تنه من مملو شد از حس گناه

می نویسم ازسقوط می نویسم از ته چاه سکوت می نویسم

سرشارگشتم ازسکوت خشکیدلبم می نویسد حرف دل را این قلم

چیزنخواهم گفت فقط می نویسم از سیلاب اشک ازدو چشم خیسم

می نویسم شادی ودلخوشی کو؟ خشک شده درسینه باغ آرزو

مرده است اهداف درون سینه ام ویران ازغم شد دل بی کینه ام

مینویسم ای خدای کائنات تا کی دل شوداسیرغصه هات

تابه کی رنج بکشد دل ازغمت؟ نشنیدی حرف دل هرچه خواندمت

سقوط باشکست راهدیه داده ای به چشمان عادت گریه داده ای

نوشتم ازتن که غربت زده ام اززمین دل آفت زده ام

جامه ی غم شده است تنپوش من جای دلدارغصه هم آغوش من

میدانی که گوشه گیر درخانه ام یک عمریست باخوشبختی بیگانه ام

هرگزشانس خوشبختی نداشته ام عمرتمام شدجزسختی نداشته ام

ای خدامینویسم که تو فقط بدانی رسیدم انتهای خط

شایداین پایان سرآغازی باشد

شایدهم نویدپروازی باشد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 14:51
قاصدک

سلام به همه دوستان گلم!

شرمنده همه شما عزیزانم که دیربه دیرآپ میکنم

چون دیگرهیچ نای وامیدی ندارم دیگرهیچ حوصله ی

برام نمانده روزی بود که باهزاران امیداین وب را باکمک

تک تک شماساختم اماحالاچی؟ولی بازهم به خاطرشمامیمانم

چون دلم نمیادکه ازشماهاجداشوم چون تک تک شمابرام امید

هستیدفقط برام دعاکنیدتا مشکلم برطرف شود.

دوستدارتک تک شما(اسیرغم)

..............................................................

قاصدک"

قاصدک ، غم دارم،

غم آوارگی و در بدری،

غم تنهایی و خونین جگری،

قاصدک وای به من، همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند.

مادر من غم هاست،

مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست.

آسمان نگهم بارانیست.

قاصدک ، غم دارم،

غم به اندازه سنگینی عالم دارم،، غم دارم،

غم من صحراهاست،

افق تیره او ناپیداست.

قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی،

و به تنهای خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود، منتظر معجزه ای غوغایی،

قاصدک ، زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا،

زشت مانند زال دنیا.

قاصدک ، حال گریزش دارم،

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

پستی و مستی و بدمستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،

شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 20:47
خاطرات بارانی

خاطرات بارونی:
به نام او که همیشه به دل پر درد و پریشونم جون داد

کسی که تن خستم تنها خاطرات با اون بودن رو میخاد

به نام تو که نوشتم اسمت و بر تن دل خسته و تنهام
تو که ازمن دوری اما حس میکنم با تو هنوز من اینجام

نامه ای مینویسم برای تو که نگی رفت بدون یادگاری
اگرچه میرم اما میخام بدونی تویه قلب خستم موندگاری

من هنوز و همیشه صدای مهربون تو رو از یادم نبردم
میخام دستات و تویه دستم بگیرم اگه انتها نامه نمردم

همیشه با تو بودم اما میدونم که عزیز میگی تنها بودی
کاش العان که این نامه رو واست مینویسم اینجا بودی

قبل رفتن باید به تو بگم که به آخر رسیده لحظه آشنایی
نباید دنبالم بگردی آخه دیگه سکوتم نیست تویه تنهایی

میدونی میخام با اشکهای چشمام سر بزارم پشت شیشه
مث قدیما بشینم رو برو غروبی که از شب جدا نمیشه

من رو ببخش که راهی جز سفر نمونده و من رهسپارم
خیسی کاغذ نامه رو نیز بهم ببخش که هنوز دارم میبارم

بعد از پیدا کردن تن سردم و خداحافظی ها سیاه نپوش
من میرم اما گاهی یادم کن که نشم از یادت فراموش

بده دستات رو به دستام که بی تو جون نداره نفسهام
اگه نگیری تنم رو از بی کسی ها میمیره نفسهای تنهام

برا رفتنم و چشای همیشه خیسم گریه نکن و اشکی نریز
تو بهاری اگرچه من بودم خاطره ای از کنج سردی پاییز

تویه خاطراتم اسمت و مینویسم که تنها پناهم تو بودی
با تموم وصف و توصیف میگم که چشم براهم تو بودی

عکسی رو که بهت دادم و گذاشتی تویه قاب چشمات
نقشی از سیاهی گوشش بکش که هنوزم میمیرم برات

بعد نگاهی گذرا عکس من و از پیش نگاه همه دور کن
از خواب پریشون دوریهای ما بازم بیا دوباره عبور کن



حالا که رفتم نگو که تنهایی چون من بازم دیدنت میام
من هیچ وقت تو رو رها نمیکنم حتی اگه خودم تنهام

قرار نشد بزنی زیر قولت و گریه کنی حتی اگه دلگیری
باز به من بگو که از غم دوری گریه رو از سر نمیگیری

اشک چشات و پاک کن و بخاطر منم شده یه لحظه بخند
برای به یاد آوردن خاطراتمون دوباره چشمات رو ببند

هر شب شمع نیمه سوخته رو تن قبر شکستم رو بردار
من رفتم اما برای بار آخر به قلب خستم بگو خدانگهدار
از مسافر غریب جاده..

.

 

اگه تو هم اره منم اره....مطمئن باش 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:44
عید قربان

بسم رب العظیم

کی بود یارب طواف کعبه وزمزم کنم

بعدارآن رو برمراز سید اعظم کنم

روخود را درمقدم پاک رسول الله نهم

تا غبار راه او را سرمه چشمم کنم

سلام به همه دوستان گلم!

فرارسیدن عیدقربان رابه تک تک دوستان عزیزوهمراهان همیشگی ام تبریک و

تهنیت عرض میکنم!امیدوارم عید باشد سرشار از خوشی وشادمانی.

******ارتمندشما .......اسیرغم******

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 12:48
کوچه یاد تو

کاش میدانستی که من بی تو چه تنهام چقدررخودک را تنها احساس میکنمءاحساس میکنم در این دنیا نیستم انقدر از خودم بدم میاد

که حتی حاضر نیستم صدایم را بشنوم.اخه تنهایی وبدون توبودن خیلی عذابم میدهد .تواین شهر غریب تواین دنیا به ظاهر زیبا هیچ

کس نیست که مرادرک کند هیچ کس نیست تا غم مرا دردمرا وعذابی که من میکشم را باورکند.توکه تنها باورم بودی تنهام گذاشتی و

رفتی فقط تنها چیزی که از توبه یادگاردارم کوچه یاد توست.کوچه ای که بارها وبارها تورابا چشمانی پراز اشک وبغضی در گلوصدا

صداکردم اما هیچ صدای نبودکه جوابم را بدهدآنقدر شب ها به یاد توویا دنفس ها تو تو این کوچه قدم میزنم که کوچه ازبودنمن خسته

میشود.گاهی توکوچه یاد همه به من یه جور ی ناگاه میکنندفکر میکنند که من دیوانه ام نه من دیوانه نیستم من تنهاترین تنهای این شهرم

من اسیرترین اسیرای دیارم.دلم میخواهد به آنهای که در کوچه یادتو به من به چشم یه دیوانه نگاه میکنند بگویم که من در این کوچه کسی

را گم کردم که دیگه هیچ وقت پیشم نمیاید.واین من هستم که با قدم زدن در این کوچه اورا در کنارخودوصدای قدم هایش راچون طراوت

باران بهاری بد احساس میکنم وبه خودم میقبولانم که هنوز او را دارم.اما این خیال بیش نیست.خیالی که یه روز حقیقت داشت اما امروز

چی.اورفت ومرا با دنیایی از خاطرات خودتنها گذاشت.اخ چرا رفتیچرا گذاشتی اسیرغم باشم چرا گذاشتی من به تنهایی این درد بی درمونو

تحمل کنم.اخه تودنیا من بودی تو تنها باورم بودی همه اینهاررا خودت میدانی.میدانی که یک روز آنهمخیلی زود چشم از خوبی وبدی این

دنیا می پوشم پس چرا تنهام گذاشتی؟به خدا مندیگه از بس این سوال را ازخودم پرسیدم خسته شدم اخه هیچ جوابی پیدا نکردم.

توکه میدانستی من دلم شکسته من هیچ امیدی به این دنیا ندارم پس چرا چراکاری کردی من شکسته تربشم چرا رفتی که بارفتنت دیگه هیچی

برام مهم نیستحتی اونای که دوستم داران اونای که شب وروزشان اشک است.فقط من میخواستم که تودر کنارم باشی اما نموندی ورفتی و

مرا با کله باری ازغم واندوه تنهاگذاشتی.اما من تنهات نمیذارم وبا خاطرات توهمون کوچه یادتو تورا همیشه پیشم احساس میکنم و نمخواهم

که این خاطرات باتوبودن رااز ذهنم پاک کنمچرا که تنهاچیزی که برایم باقی مانده همین خاطرات با توبودنه.

فقط تنها آرزویم این است هرجاکه هستی پای هرکی نشستی خوش باشی که خوشی تو خوشی من است.فقط یه چیزی منوآزارمیده اینه که

توهمیشه به من میگفتی دوستت دارم اما امروزبدون اینکه بگوی چرا؟حرفت را گرفتی ورفتی شاید به خاطراین بود توام فهمیده بودی که

من نمیتونم تا اخر باتو بمونم وبه زودی تنهات میذارم رفتی.اگه دلیل رفتنت این بود بهت حق میدم اما اگه این نیست بگو به من که چرا

چراچراچراااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهااااااااااااااااااااام گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

........................................................................................................................................

چرا رفتی؟

تو کویر دل من

شوق زندگی دیگه خشکیده

به همه وجود من رفتن تو

یه غم بزرگی رو بخشیده

کاش که بودی تا ببینی زندگی مو

غم و درد بی کسی مو سادگی مو

کاش که بازم بودی تا

من برات گلای نرگس بچینم

یه سبد عاطفه از باغ محبت بچینم

توی خاک سینه ام نه گلی هست نه درختی

هر چی بوده همه رو دوری عشق توسوخت

توکه حرفهامو می دونی

راز چشمامو می خونی

پس چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 22:34
وقتشه بمیرم


وقتشه بمیرم.............

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................

............................................................................................

آرزو های نگفته........

طبیبان برسربالین من آهسته می گریند

که امشب این عاشق دیوانه میمیرد

رقیبان از آرزوی این که از مرگم خبر یابد

به هرکسی میرسدحال این بیمار میپرسد

دل در سینه میسوزدءتورا نادیده میمیرد

حدیث آرزوهام همه نا گفته میماند

به هر جا میرسدتابوت من ءغوغابه پاخیزد

چه سنگین میرود اینمردهءازبس آرزوهادارد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 17:19
حسد

یک روز بی آنکه سخنی ازغم دل به میان آرمءبه تنها کسی که دوستش دارم نوشتم

(وزنی است که تورا ازجان ودل دوست دارد.پیرامون خودبنگرءحدس بزن که اوکیست

آنگاه پاسخ ده:این جاهستم)

روزی اورا دیدمءبه سویش دویدم وفریاد شادی پراصطراب را که ازدلم برخاسته بود درگلو

خاموش کردم.اما او به خود تگفت ((اوست))؟به من هم نگفت ((توئی))

بی آنکه از خویش نامی ببرم.بدو نوشتم:((روز وشب به یادتواشک می ریزم.درانتظار

روزی هستم که پرتوعشق دیدگان تورابه روی من بگشاید ودل های مارابه هم پیونددهد))

یک روز مرا دید.دیدگان مرا که هنوز غرق اشک بوددید.اماوقتی که دست لرزان مرا دردست گرفت

به خود گفت:(اوست)به من هم نگفت (توئی)

بی آنکه بگویم(منم)ازنزد او گریختم.راز پنهان را دردل نگاه داشتم اما غم دل ازپایم درافکند

تاروزی چند دیگراثری ازمن ورازپنهان من نخواهد بود .شاید آن روزءوی در جستوجوی آن کس

که دل به همراه او داشت

به من بگوید:((توبودی))

....................................................................

طوفان آرام

رفتندو ندیدندپریشان شدنم را

غمناک ترین لحظه ویران شدنم را

درخویش فرورفتم و درخویش شکستم

تادوست نبیندغم بی تاب شدنم را

دریایم وبا حادثه همراه ترینم

امواج نبیند پریشان شدنم را

سربسته بگویم که مگرعشق بخواند

خاموش ترین معنی طوفان شدنم را

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 21:25
صبری نمونده خداجون

کاش میشد گریه کنم

برای این دل که شکست

که شکست و گریه هاش

تو قاب چشمام پینه بست

کاش میشد داد بزنم

تموم درد قلبمو

ولی نمیخواد بشکنه

این بغض غم سکوتمو

همه غریبن با دلم

تو هم که بی زبون شدی

چشمامو تر کن ای خدا

تو هم ازم خسته شدی؟

اگر فقط میذاشتی تو

دردامو فریاد بزنم

عرشت میلرزید ای خدا

اگر غمو داد میزدم

چی میشد فقط یه بار

دردامو مرهم بکنی

بهم نگی صبور باشم

گریه رو همدمم کنی؟

چرا باید صبور باشم

وقتی دلم بارونیه

وقتی نمیخوای ببینی

بنده ات رو به ویرونیه

تا کی باید ناله کنم؟

آخه خدا کو زندگی؟

پس کی جوابمو میدی؟

خسته شدم از خستگی

تنها و بی کسم خدا

زخمی و خسته ام ای خدا

نگو بهم صبور باشم

صبری نمونده به خدا

.......................................................................................................

بازهم من.....

غریبه تنها

تکه تکه های وجودم رابه دوش میکشم

بروم؟!!!

به کجا؟!!!

باتاروپودی خسته وسوخته

به کدامین سرزمین میتوان کوچ کرد

درکدامین وادی شانه های خسته ولرزانم تاب میاورد

کی نای مردن بیابم؟!!!

دلم گرفته است

ازمن

ازتو

از شب گریه ها

ازمن

ازمن

ازمن

ازمن نیزمیگذرد

چشمانم برای آرامش پرمیکشد

دیگه نخواهم دیدشان

اشک میریزم

بی صدا

دلم برای رفتن پرمیکشد

دلم پرمیکشد

بادستان ناتوانم گدایی میکنم

خسته ام

خسته ام.....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 20:12
دلم گرفته

باز دلم گرفته باز دلم هوائی گریه داره.دلم میخواهد آنقدرگریه کنم تا آشک هامن خشک شوددلم میخواهدآنقدرفریاد بزنم تااین بغضی که درگلویم است وراه نفسم را گرفته بیرون بریزم.دلم میخواهدآنقدربه حال خودم به دردخودم به رنج خودم وبه اندوه ی که دردل دارم گریه کنم شایددرمیان این همه آدم یکی صدای مرا بشنود.اماباز باخودم فکرمیکنم من که شب و.روزم آشک ریختن وآه کشیدن است اگرباراندوه ی که دردل وجانم لانه کرده بااشک واه از بین میرفت منی که مدت هاست همدمم همین آشک های گاهی گرم وگاهی سردم است.کسی تاحالا صدایم را شنیده بود.وحالا دیگه باورم شده درمیان این همه دریا قطره بی امان چشمانم چیزی نیست وحقیرشمرده میشوندوباورکردم درمیان این همه فریادهافریاددردالود من وناله های خفیف من به گوش کسی نمیرسد

گاهی دلم برای خودم می سوزد که چرا باید این گونه مجازات شوم چرابایدمن اینگونه زجربکشم چرابایداینگونه آشک بریزم وآه بکشم .اما هیچ جوابی برای این سوال های خودپیدا نمی کندوهمین بیشترازآن درد واندوه که در دل دارم مرازجرمیدهد.

گاهی ازخداجونم گله میکنم مگر من بنده خوبی نبودم یا اینکه کدام اشتباهی ازمن سرزده که بایداینگونه زجربکشم.بعدازحرف خودم پشیمون میشم ومیگویم (ای........شایدسرنوشت توباشه وخداوندتورا امتحان میکند)اخه امتحانی به این سختی آنم دراین سن وسال.خدامنو ببخش به خاطراین حرفم اخه منم دل دارم که بایدشادباشم نه اینکه فقط وفقط همدمم آشک وآه باشد دیگرتحمل هیچی راندارم میخوام برای همیشه راحت بشم ومرا پیش خودبخوان خداجونم.یااین اندوه را زمن دورکن تامنم اززندگی وزنده بودن لذت ببرم تابدانم که منم زندم منم نفس میکشم منم مینوانم عاشقانه به زندگی نگاه کنم.ای خدا یعنی میشه؟؟؟

بیا بر روی خوبت بر دیارم , بیا با جمع خوبان بر مزارم

کمرخم کن ببوس سنگ مزارم که من در زیر خاک چشم انتظارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 18:25
بعد تو

بعدرفتن توفقط من ماندم وروزهایی که بی توتکرارمی شوند

ومن درخلوت شب های بی ستاره ام از به تواندیشیدن

عادتی ساخته ام دراز به دارازی آرزوهایی که برایت داشتم

هنوز نمیدانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تورا خیره کرد

وتیشه عشق کدامین فرهادریشه عشق مان راخشکانید

امامی دانم چون مجنون تا ابد دربیابان چشمانت به انتظار خوام ماند

به خاموشی رسیدم وکلمات شبیه دندان های شیری یکی یکی ازدهنم ریختند

سرنهاده بر بالش فراموشی قطره قطره شب تلخ را مکیدم

وپروانه های رنگی از خاکستری هایم گریختند

عقربه های کبود ماه از گودال تنهایی اش خزه بسته بود

وزنی که دیگرزیبایی دست هایش را به یاد نمی اورد

بی تویک روزدر این فاصله هاخوام مرد

مثل یک بیت تاثانیه هاخواهم مرد

توکه رفتی همه ثاتیه هاسایه شدند

سایه درسایه آن ثانیه خوام مرد

شعله هابی تو ز بی رنگی دریاگفتند

بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد

موج در موج دراین خاطره هاخواهم مرد

تومرا می فهمی؟من تورا میخواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تومرامیخوانی ومن تورا نابترین شعرزمان می دانم

وتوهم  می دانی تا ابد در دل من می مانی

و نوشتن پایان همیشه ی من بوده واست

همیشه ی که هیچ گاه نزدیک نمی گردد

نوشتن برای من فرار از همیشه هاست

ونبودن در همه جا

گم شدن در قدم دوری چشمان بهار

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 18:42
حال پریشان

حال پریشان
 


حال زار وپریشانم رابه چی توصیف کنم؟

دل بی تاب وغم زده ام را به چه تشبیه کنم؟

ببین خسته وبی جانم رابه کدام کدامین شانه تکیه دهم؟

دل پریشان و بی تابم را به چه چیزی آرام کنم؟

جزباوجود تو

پریشان حالی ام راءدل بی تاب و وجود یخ زده ام را باکی توصیف کنم؟

جز خودت که از حال و روزم خبر داری

جز خودت که میدانی در دلم چه میگذرد

به کدامین دیار سفر کنم؟

.....جز دیار خودت

.........................................................

چرا از مرگ میترسید

چرا از این خواب جان آرام شیرین رو گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

میپندارید نامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز

میپندارید جام جانم از اندوه دلبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟

بهشت جاودان آنجاست جهان آنجاست جهان آنجاست

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشیست

همه ذارات هستی محودر رویای بی رنگ فراموشیست

نه فریادی ءنه آهنگیءنه آوایی ءنه دیروزی نه دیروزی ءنه امروزی ءنه فردای

جهان آرام و جان آرامءزمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بینید

سر از بالین اندوه گران خویش بردار

در این دوران که هرکجا هر که را زر در ترازو.زور در بازو ست

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپار

که کام از یکدیگر گیرند وخون یکدیگر ریزند

در این غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیز

سر ازبالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر استان مرگ راحت سر فرود ارید

چرا اغوش گرم مرگ را افسانه میدانید

چرا این خواب جان ارام شیرین روگردنید؟

چرا از مرگ میترسید؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 18:40
به یادم باش

و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم

زانوی غم بغل کردم و می گریم

و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست؟

آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام

را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟

چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند

محتاجم به تو! می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو

فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود

پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم؟

بی تو!! بی پناه!! چه کنم؟

در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟

از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم

آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من!

به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند

مرا یاد میکنی هر دم! به یادم باش

....................................................................

........................................

اي كساني كه مامور دفن من هستيد !

بر من لباس سياه بپوشيد كه همه بدانند سياه بخت بوده ام

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند كه چشم به راه بوده ام

دستانم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند دست به التماس به سوي آسمان بي وفا دارز كرده بودم

هرگز كسي گل بر سر مزارم نياورده چون خودم گل بر سينه دارم كه هرگز نخواهد مرد و

آخر تكه يخي بر روي قبرم بگذاريدتا با تابشاولين اشعه خورشيد به جاي مادرم بر من بگريد.

اما افسوس از اين زمانه بي وفا.......................

به خاطر اشك چشمانت بر مي گرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 6:31
مرا مشکن(تقدیم به عزیزتزینم(A)

TinyPic image

دوچشمت رابه من بسپار که من بی نورچشمانتء همیشه سردوخاموشم

تویادت رامگیرازمن ءکه من بی یادتو زخاطره هافراموشم

توقلبت رابه من بسپارکه من بی خانه قلبتء ز هرکاشانه ای آوارآوارم

غم تنهائیت رابرمن اهداءکنء که من باغصه تنهائیت ازآه وغم سرشارم

نگاهت را مگیرازمنء که من ازهرنگاه تو هزارنورمیگیرم

مخواه از توجدا باشم ءکه من بی تو ءدراین دنیانمی مانم می میرم

دو ستت را به دستم دهء که من بالمس دستانتء به خورشید احتیاجم نیست

مرا درخانه خودبرءکه زیر سقف عشق تو ءنیاز تخت وتاجم نیست

وجودم شیشه را ماندءچوگلدان بلور ای گلءتن خودرا به من بسپار

چنین مشکن مرا باغمء که من ازهرتلنگربردلم ءدارم ترک بسیار

پناه هرشکستن شو ءتوای سرمایه پیوند و ای وصلت مراد من

طپش ونفسهایم از آن توء همه غصه ها برای من ءفقط مشکن مرا مشکن

TinyPic image

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 21:47
گل سرخ

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بهانه تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...

TinyPic image

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 1:11
دریا

از موج های دریا گریزون بودم؟  ولی تو عاشق دریا بودی   اما به خاطر من هیچ وقت پیشنهاد نمیدادی که کنار ساحل بریم  توهمیشه ساعت ها با من از دریا حرف می زدی اما حتی یک بار هم نمی گفتی که کنار دریا بریم!  یک بار از آرامشی که دریا بهت می ده صحبت کردی  حسودیم شد دوست داشتم منم یک بار این آرامش رو حس کنم  این دفعه بهت پیشنهاد دادم که به کنار دریا بریم .  هیچ وقت چهره ی خوشحالت رو یادم نمیره از خوشحالی نمی دونستی چی کار کنی!  خیلی زود به دریا رسیدیم  چشمانم را بستم که نزدیک شدنم به دریا رو نبینم با فریاد دو چشمانم را  باز کردم دریا را جلوی خودم دیدم از وحشت یک قدم به عقب برداشتم  تو فریاد شادی سر می دادی اما من؟!  اشک در چشمانم حلقه زده بود روی شن ها نشستم .  گفتی من می رم تو وآب هر وقت فکر کردی تو هم می تونی و  دوست داری بیای تو آب صدام کن باشه؟ آخرین چیزی که یادم میاد اون موج شدید بود  اما تو هیچ وقت نیومدی که با هم بر گردیم…  حالا توی کویری ترین شهر زندگی می کنم که هیچ وقت نگاهم به دریا نیفته!

.......................................................................................

بهترین فصل سال

رهاکن مراگریه مال من است

همین بهترین فصل سال من است

رهاکن که چشمان من ابری است

وتیغ نگاه توهم زهری است

رهاکن که قلبم پراز غم شده

نگاهم زمینگیرماتم شده

رهاکن که سر روی زانوی تو

بمیرم از احساس توءبوی تو

رهاکن که چون برگ باطل شدم

اسیرغم وغصه ی دل شدم

رهاکن مرا گریه مال........................

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 20:26
عزیزم

قسمت نشد ببینمت خدانگهدار کن

فرصت نشدبمونم وازتونگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندن سخت برام

اگه یه وقت بگی نرو رفتن سخت پردرد برام

گفتم صداتو نشنوم ندیده ازپیشت برم

پشت سرم زاری نکن چیکارکنم مسافرم

من میرم ولی توبدون همیشه

یادتو از خاطرمن فراموش نمیشه

گل من خوب میدونی بی توتک وتنهام عزیزم

اگه تو نباشی میمیرم

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار

نامه رو خط خطی نکن دو جمله رو دوم بیار

باور نکن یه بی وفام نامه می زارم و می رم

قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم

سهم من ازتو دوریه تولحظه های بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم

همیشه زنده میمونه بایاد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشکام چکیده رونامه هام

دیگه تموم شدفرصتم خاطره هام پیشت باشه

تموم خاطرات خوش خدانگهدارت باشه

 TinyPic image

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 22:20
به دیدارم بیاهرشب

به دیدارم بیاهرشب

دراین تنهایی تنهاوتاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیاای روشن ای روشنترازلبخند

شبم راروزکن در زیرسرپوش سیاهیها

دلی خوش کرده ام بااین پرستوهاوماهیها

واین نیلوفرآبی واین  تالاب مهتابی

بیاءای همگناه من دراین برزخ

بهشتم نیزوهم دوزخ

به دیدارم بیا ای هم گناهء ای مهربون با من

کهاینان زود می پوشند رو در خوابهای

بی گناهیها

و من می مانم وبیداد وبی خوابی

...شب افتاده است ومن تنهاوتاریکم

ودر ایوان ودر تالاب من دیریست

در خوابند

پرستوها وماهیها وآن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

................................................

فرا رسیدن عیدسیعد فطر را به تو که دوستم داریءبه تو که دوستم نداریءبه توکه ازم متنفری و...........

باتمام وجودم که وجودم بسته به وجود تون تبریک وتهنیت عرض میکنم.

فدای همه تون اسیییییییییییییییییییرغم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط اسیرغم F در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 0:11
دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف